شهر زنده است

روایت بوی نم پیاده‌روها

شهر زنده است

روایت بوی نم پیاده‌روها

روزنگار
  • ۲۴ آبان ۹۴ , ۰۵:۵۵
    از قصص نماز شاهد...

    فقیه معتقد بود اشکِ دنیا، صلاه را تباه می‌کند؛
    به گمانم فقیه هیچ‌وقت عاشق نبود؛
    و خدای محرم ندانست که راز مگو را جز با او چگونه توان گفت؟
    که افوضُ امری الی الله...


    حال ما بی ‌آن مه زیبا مپرس
    آنچه رفت از عشق او بر ما مپرس
    گوهر اشکم نگر از رشک عشق
    وز صفا و موج آن دریا مپرس


  • ۲۳ آبان ۹۴ , ۲۳:۴۵
    داستان هر روزه‌ای که رُخ نداده است

    دوشب پیش وحید سعیدی از غم رابطه‌اش با پسرش گفت که جز صبح‌ها نمی‌بیندش؛ اندوه واژگانش را ملموس در رگ‌هایم حس کردم؛ که من هم از همان دست پسرانی بودم که پدرم را صبح‌ها و روزهای تعطیل می‌دیدم. هراس این اقبال،‌ هوار شد روی سرم که من هم با این اوضاع فعلی، بهتر از این با خانواده‌ام نخواهم کرد. امشب که برنامه مقرر پایان کار دفتر درست اجرا نشد، ساعت ده و نیم که جلسه تموم شد، بدون دیدن پیغامش، تلفن زدم. خواب بود؛ پیام‌رسان را باز کردم، خواندم که یک ساعت قبل پیغام فرستاده بود که خسته است و بیشتر از این نمی‌تواند بیدار بماند. جز چند باری لحظه خوابیدن معصومانه‌ش را ندیدم؛ اما همان شنیدن صدای خسته خواب آلود کافی بود که تمام داستان وحید سعیدی جلوی چشمم رژه برود. او را دیدم و خانه‌مان را؛ که می‌رسم و صدای مهربانش خاموش است و من با باری از سختی تنهایی، روی کاناپه دراز می‌کشم...

  • ۷ آبان ۹۴ , ۱۸:۱۵
    مردی که می‌خواهد بارکش نباشد

    نقل است در ایام قدیم، زمانی که وسیله نقلیه هنوز درشکه و گاری بوده است، دانشجویان دانشگاه معماری بوزار برای حمل وسایل تحویل پروژه دروس‌شان آنها را بار گاری می‌کردند و می‌کشیدند. گاری را در فرانسه «شارت» می‌خوانند؛ و حالا بعد از سال‌ها این کلمه «شارِت» در ادبیات فضای معماری، از دانشگاه تا فضای کار، برای توصیف وضعیت فشردگی کارها استفاده می‌شود. در ایام تحصیل بیشتر روزهای نهایی ترم اسمش را می‌شنوید ولی در دفاتر معماری خصوصا وقتی مکرر پروژه جاری باشد، این کلمه شنیده می‌شود. و من در زندگیم تقریبا همیشه در این موقعیت هستم؛ عطش به تجربه‌های متعدد، احتمالا کمی حرص پول و شهرت و یادگیری، به اضافه انعطاف زیادی در تصمیم‌گیری‌ها و همچنین تک‌پری و تک‌روی موجب شده است که همیشه بار انبوهی از کارها روی گُرده‌ام باشد. همین الآن که این‌سطور را تحریر می‌کنم، برای شنبه و یک شنبه حجم زیادی کار برای دانشگاه دارم، از ضبط دومین برنامه‌‌مان رها شده‌ام و باید برای هفته بعد برای ضبط دیگری آماده شوم. فصلنامه‌ای که سردبیری‌اش می‌کنم (همشهری‌معماری) باید هفته بعد به چاپخانه برسد و در عین‌حال به زمان رونمایی پایگاه که درحال راه‌اندازی‌اش هستیم نزدیک می‌شویم. این‌ها شاید کارهای مهم باشد، چندین خُرده‌کار، از مطالب ننوشته و یکی دو پروژه برنامه‌نویسی خُرد را هم حساب نمی‌کنم. 

    نتیجه چیست؟ اینکه یا سر موعد به کارها نمی‌رسم یا اینکه آنطور که می‌خواهم انجامشان نمی‌دهم؛ در امور مربوط به کسب‌وکارهای پروژه‌ای هم مجبورم پروژه‌های کمتری بپذیرم. سال‌ها فعالیت مطبوعاتی، تخصصی و سیاسی هرچند متناسب با انرژی که از من گرفته است تبدیل به پول نشده است اما اعتباری جمع شده است که در رشته‌های مختلفی که کار کرده‌ام (و احتمالا بعد از چندسال رها کرده‌ام) هنوز محل رجوع باشم. حالا که کَمَکی پختگی به صورتم هم آمده و از آن کودکانگی بصری دور شده‌ام اعتماد جماعت هم بیشتر شده است؛ اما چه فایده‌ای که فرصت به بار نشاندن این اعتبار نیست.

    تجربه جمعی ایرانیان به اضافه ذکر خاطرات خانواده و تجربیات نزدیک‌تر آنها از کارهای گروهی و شراکتی، همیشه هراسی در امثال من نگه‌داشته است که از کار شراکتی و تقسیم ظرفیت‌ها پرهیز کنیم. مثلا من مدام ایده‌پردازی می‌کنم؛ ایده‌هایی که می‌توانند با کمی تلاش به پول برسند ولی به دلیل عدم اعتماد به افراد بسیاری از آنها را پیش خودم نگه می‌دارم و هیچ وقت به فعل نمی‌رسد. این وضعیت درباره پیشنهادات بالفعل کاری هم در جریان است. حالا بعد از مدت‌ها به سرم افتاده که از این مرکب بی‌اعتمادی پایین بیایم و در حالی که در یکی از کارهایم به ثبات رسیده‌ام، باقی موارد را با جماعتی شریک شوم.


  • ۱۵ مهر ۹۴ , ۱۷:۲۲
    افق

    امروز میان فیش‌هایی که نوشته‌ام یک جمله از شهید پیچک پیدا کردم که خلاصه و بُن چیزی است که به عنوان مشی سیاسی می‌شناسم؛ اینکه چرا مکرر برای خودم یادآوری می‌کنم که مسئله ما مصداق نیست بلکه فرایند و منش است.

    شهید غلام‌علی پیچک می‌گوید «مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است؛ بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علیع بود به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی‌ترسیم؛ از انحراف می‌ترسیم!»

  • ۳ مهر ۹۴ , ۲۲:۵۱
    شب‌خوانی

    مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
    یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست


    از خواجوی کرمانی، که عجیب همدل ماست.

  • ۲۸ شهریور ۹۴ , ۰۲:۵۲
    روی مبل خانه خودمان

    حوالی ساعت یازده صبح جمعه هواپیمای امارات ایرلاینز روی زمین نشست تا کمی بعد از اذان ظهر از سفری ۱۷روزه، پرفشار و آموزنده به خانه رسیده باشم. از فردا به سرعت مشغول تکمیل متون سفرنامه خواهم شد؛ هرچند که هنوز بین انتشار آنلاین این متن‌های تکمیل‌شده و نگه‌داشتنش برای کتاب سفرنامه در تردیدم. 

    بعد از استراحت از سفر چندساعتی است که هنوز ذهنم درگیر آن است. انقطاع ۱۷روزه از وطن، پیاده‌روی‌های بیش از ده‌ساعته، به عین رساندن مثل مترکردن خیابان‌ها و شرایط خاص اجتماعی سفر فرصتی برای خودشناسی و آموختن بود. ۱۷ روز فرصت داشتم تا منقطع از خانواده به تغییراتی که می‌خواهم در زندگیم بدهم فکر کنم. آدم کم سفری نیستم؛ اما دوستان همسفرم کسانی هست که در طی سال‌ها دست‌چین شده‌اند و روابطمان دیگر تعریف شده و به ثبات رسیده‌است. در این سفر اما همه همسفران جز یک نفر افرادی تازه بودند که از قضا همه آنها جز دو نفر در موقعیت کاملا مخالف ایدئولوژیک من قرار داشتند؛ هرچند دوستان مخالف ایده خود زیاد دارم اما همیشه از زیست مداوم با آنها پرهیز داشته‌ام. این موقعیت فرصتی بود که هم درباره رابطه خودم با این بخش از جامعه بیاندیشم و هم در رفتارهای شخصی‌م، اعم از رابطه‌م با افراد تا مدیریت امور شخصی محک بخورم و ضعف‌های خودم را بهتر بشناسم.

    حالا که سه ساعتی از بامداد روز شنبه گذشته است، مشغول مرور کارهایی هستم که از فردا برای یک زندگی جدید باید انجام دهم. دوست دارم مفصل از این تجربه‌ها به صورت موضوعی و از این فرایند تغییرات به صورت جزئی بنویسم.

  • ۲۶ شهریور ۹۴ , ۰۰:۳۸
    چیزهایی هست که می‌دانی

    امروز رُم را هیچ ندیدم،

    در برابرم، همه تو بودی،

    تو که ...

    تو که ...

    تو ...


    پ‌ن.
    بعد از ۱۲ ساعت پیاده‌روی در غربت.
  • ۲۰ شهریور ۹۴ , ۰۸:۱۵
    شعف
    پارک جنگلی میلان،
    باد خنک سحر،
    اذان‌گویی حیوانات،
    نماز صبح جماعت،
    روی فرش سبز چمن‌ها،
    دیار غریب هم می‌تواند صمیمی باشد
  • ۲۰ شهریور ۹۴ , ۰۰:۴۷
    شکلات تلخ

    شب،

    اشک،

    مردی که در غمی تاریک غرق می‌شود.

روی حساب جمعی از فالوئرهای فید این وبلاگ و بالاپایین شدن هر از گاهی آمار وبلاگ، گمان می‌کنم هنوز رفقایی چیزهایی که این‌جا می‌نویسنم را می‌خوانند. این فرصت را غنیمت می‌شمارم و پرسشنامه‌ای که درباره خودم آماده کردم و از همه طریق دارم برایش پاسخ جمع می‌کنم را اینجا هم قرار می‌دهم. می‌خواهم از نتایج آن برای یک تدوین یک روند ارتقا و اصلاح شخصی استفاده کنم. بر من منت ‌می‌گذارید اگر دو سه دقیقه‌ای برای پر کردن این فرم که دو سوال اصلی بیشتر ندارد وقت بگذارید. فرم روی گوگل درایو است و اگر این فرم را این زیر نمی‌بینید، می‌توانید از طریق این لینک مشاهده‌اش کنید:


  • محمدمسیح یاراحمدی
آن‌چنان که در مطلب پیشین وبلاگ توضیح داده‌ام، قصد دارم بر اساس تجربه شخصی و گفت‌وگو با همکاران با سابقه‌تر عرصه روزنامه‌نگاری حزب‌الله و متعهد، به ذکر تلخیص شده تاریخ چند سال اخیر این وادی بپردازم. اگر بخت یار باشد و حقیر فرصت داشته باشم، شاید با ادامه این روند، روایتی پیوسته از روزنامه‌نگاری حزب‌اللهی به دست بیاید که امکان تحلیل و طراحی برنامه‌ها و روش‌های آینده را برای‌مان فراهم کند.
در پست پیشین عرض شده بود که برای شروع از روایت وحید جلیلی (سوره و جبهه فرهنگی انقلاب) و مجید حسینی (دوره دوم گروه مجلات همشهری) آغاز خواهم کرد. فی‌الواقع این یادداشت‌ها، ابتدا به صورت یادداشتی طولانی از مقایسه این دو نمونه شکل گرفته بود که به پیشنهاد حامد هادیان تصمیم به تفکیک آنها و تسری این ماجرا به موارد و ستاره‌های دیگر روزنامه‌نگاری متعهد گرفتم.

شرح روش توصیف و مقایسه

لازم است پیش از شرح بیشتر، روش مقایسه نمونه‌ها را توضیح دهم. هر کدام از تشکل‌ها یا افرادی که در این سلسله متون بررسی می‌شوند، ابتدا با شرحی کوتاه معرفی و نقاط عطف فعالیت‌شان ذکر می‌شود. در ادامه، هر کدام از این تجربیات مدیریت رسانه‌ای، از چند منظر «تشکیلاتی»،‌ «هدف‌گیری و افق دید»، «استمرار فعالیت»، «آیین‌های برادری و روابط درون تشکیلاتی»، «گفتمان و اندیشه، خصوصا نسبت با تهران‌زدگی»، «نسبت با دیگری»، «کیفیت و کارآمدی» و «نتیجه نهایی» بررسی می‌شوند.

کوتاه درباره وحید جلیلی

وحید جلیلی، برادر کوچکتر دکتر سعیدجلیلی، را من پیشتر به فعالیت‌هایش در مجمع مطالبه عدالتخواهی مشهد می‌شناسم که در ادامه به شکل‌گیری «جنبش عدالتخواه دانشجویی» منجر شد. وی از نظر سیاسی در سال ۸۴ از محمدباقر قالیباف حمایت کرد و ۸۸ در جبهه حمایت از محمود احمدی‌نژاد و در انتخابات ۹۲ در جایگاه مشاور فرهنگی برادرش ظاهر شد؛ با این حال مرور رویکردهای او و مجموعه‌های مرتبط به وی نشان می‌دهد که استقلال نظر شخصی جدی دارد.
پس از سردبیری در روزنامه ابرار، مدتی سردبیر نشریه سوریه و نشسته بر جایگاه شهیدسیدمرتضی آوینی بود؛ دوره‌ای که با اخراج وی از طرف بنیانیان (مدیر وقت حوزه هنری) به دلیل انتقادات نشریه سوره به صدا و سیما منجر به شکل‌گیری اعتراضات دانشجویی و تجمع‌هایی به این حرکت شد. در آن دوره، سوره با بازگشت به جایگاه واقعی خود، نقش جریان دهی و رهبری فکری نیروهای فرهیخته حزب‌اللهی، خصوصا در شبکه دانشجویی، را بر عهده داشت. با اخراج جلیلی از سوره، با کمک بیت رهبری، دفتر جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، در یک واحد آپارتمان خیلی کوچک منسجم شد و در امتداد سوره، ماه‌نامه(گاه‌نامه)‌ «راه» منتشر شد. با وقوع رویدادهای سال ۸۸، عمده فعالیت دفتر جبهه فرهنگی که در آن روزها به ساختمان مفصل حسینیه هنر در خیابان ۱۶ آذر منتقل شده بود، معطوف به سازماندهی فعالیت‌های فرهنگی مرتبط به فتنه ۸۸، و بعد به تربیت جدی نیروهای فرهنگی برای پر کردن خلاء حاصل از ریزش‌های سیاسی ۸۸ متمرکز شد. در همین ایام بود که رابطه جلیلی با هنرمندانی چون مجیدی و سیدمهدی شجاعی که پیش از این بسیار به آنها ارجاع می‌داد شکرآب شد و عمده اطرافیان وی را مجموعه‌ای از نیروهای جوان زیر ۳۰سال شکل دادند.
در حال حاضر نیز با سامان‌یافتن نسبی دفتر جبهه فرهنگی و عزل پژمان، شهردار نزدیک به کارگزاران مشهد، وی به موطن خویش برگشته و معاون فرهنگی‌هنری شهردار جدید مشهد شده است. [در این مطلب، برادر صادق شهبازی خیلی مفصل‌تر، جزئی‌تر و البته شیفته‌تر درباره وحید جلیلی نوشته است.]

تشکیلات

وحید جلیلی ترجیح می‌دهد عمده نیروهایش را از ابتدا خودش تربیت کند؛ حتی اگر در جذب و همکاری‌هایش این موضوع را مدنظر نداشته باشد اما حتما در برنامه تمام فعالیت‌هایش بخشی برای جذب، آموزش و تمرین نیروهای جدید تعریف شده است. در این مسیر از طعن‌های دیگران درباره کیفیت کار هم هراسی ندارد؛ طعن‌هایی که بعضا خود ما درباره پروژه‌هایی چون جشنواره عمار به او و همکارانش زدیم۱. در واقع این موضوع از این طرز تفکر ناشی می‌شود که وی ایمان دارد که نیروی با کیفیت حاصل آموزش، ممارست و فرصت یافتن عادلانه است؛ و قانون ثبات تعداد نیروهای نخبه [بالاخص در یک قشر خاص] توهم یک بخشی از مدیران دولتی است. 
آنچه مشخص است این است که در تیم وحید جلیلی هیچ نیروی اجاره‌ای و غریبه‌ای حضور ندارد؛ همراهان وحید جلیلی یا تربیت شدگان و کشف‌شدگان خودش هستند یا از نظر فکری تا حد زیادی با او و جریان مذهبی همراهند و فارغ از تشکل، رابطه رفاقتی با وی دارند. برای همین است که تلاطم کاری اطراف وی خیلی کمتر از مجموعه‌ها و تشکل‌های دیگر است و افراد تا سالها ضمن حفظ ارتباط با او و دفتر جبهه فرهنگی، در حال تقویت غیر مستقیم این جریان هستند.
نزدیکی گفتمانی که حاصل طولانی بودن ارتباط افراد و همچنین جایگاه کاریزماتیک جلیلی است، موجب شده که برای هم‌افزایی فعالیت‌های مجموعه‌های مرتبط و نزدیک به جبهه فرهنگی نیازی به ترتیب دادن سازماندهی یا فشار از بالا نداشته باشد. به طور خیلی طبیعی و خودکار، مجموعه‌ها از فعالیت‌های همسوی خود در دیگر تشکل‌ها حمایت می‌کنند. شاهد مثال این موضوع میزان حمایتی است که از فعالیت‌های حوزه جهان اسلام موسسه امت واحده، از طرف دیگر رسانه‌ها و نیروهای هم‌فکر است که نیازی به توصیه و خواهش ندارد.

هدف‌گیری و افق فعالیت‌ها

آنطور که از عملکرد وحید جلیلی بر می‌آید؛ او در عملکردش دو هدف جدی را دنبال می‌کند: 
  • یک: عدالت رسانه‌ای و خصوصا رساندن صدای قشر بی‌رسانه مستضعف و شهرستانی
  • دو: تربیت و تهییج اولیه نیروهایی که خود راه رشد خود را پیدا می‌کنند
بر همین اساس است که تعطیلی موقت مجله راه و تاسیس حسینیه هنر پس از سال ۸۸ قابل توجیه است. وحید جلیلی هرچند تجربه سردبیری نسبتا قابل قبولی در سوره، راه و ابرار داشته است اما به نظر می‌رسد مدیریت رسانه‌ای اصلا در الویت او نیست. در عمده سال‌های پس از ۸۸ او در حال سازماندهی جذب افراد و برگزاری کلاس‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف فرهنگی و رسانه‌ای بوده است. 
امروز خیل افراد زیادی را می‌توان دید که یا همکار او بودند (چون حسین قربانزاده، مدیرمسئول و سردبیر همشهری)، یا مستقیم و غیرمستقیم توسط وی تهییج، حمایت و وارد عرصه حرفه‌ای شدند (همچون صالح مفتاح، سرور رجایی، رفقای برنامه ثریا، امید مهدی‌نژاد و ...) یا توسط وی تربیت شده‌اند (همانند بچه‌های جشنواره عمار و بعضی همکاران شبکه افق). لیست کردن و ترسیم گراف شبکه افرادی که از وحید جلیلی تاثیر پذیرفته‌اند نشان می‌دهد که وی به عنوان یک مدیر جوان چه کمک بزرگی به اصولگرایی و جریان حامی انقلاب کرده است.

استمرار

آنچه در وحید جلیلی دیده می‌شود استمرار در یک مسیر مشخص است؛ از حضور افراد و پروژه‌های تعریف شده می‌توان ثبات عملکرد او با تیمش را از دوره جنبش عدالت‌خواه دانشجویی تا الآن دنبال کرد. حتی حال که به شهرداری مشهد رفته است ارتباطش با دفتر جبهه فرهنگی منقطع نیست. به نظر این ثبات نشان از داشتن یک اُفق در برنامه‌ریزی‌های او و از طرف دیگر اعتماد به نفس وی دارد. وحید جلیلی آگاهانه یا ناآگاهانه تمایل به رهبری دارد که از اعتماد به نفسش ناشی می‌شود؛ رهبری نیازمند برندینگ و کاریزمایی است که حاصل ثبات، استمرار و ارتباط مداوم است.
با این حال این ثبات در رویکرد و مسیر با ثبات در پروژه همراه نیست؛ این یکی از ضعف‌های جدی وحید جلیلی و تیم همراه او است؛ حتی در اوج فعالیت نشریه راه نیز این نشریه سر موعد دقیق خود منتشر نمی‌شد۲. در عین حال، انقطاع بین برنامه‌ها مکرر دیده می‌شود؛ پروژه‌ای متوقف و دوباره در جایی دیگر به شکلی دیگر متولد می‌شود. این موضوع امکان برندینگ درست پروژه‌ها را از جبهه فرهنگی گرفته است. ضمن اینکه خصوصا درباره ارگان مطبوعاتی این جمع خلاء حضور نشریه راه به طور جدی حس می‌شود.



آخرین افطاری دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی / تصاویر بیشتر را اینجا ببینید.

آیین برادری

وحید جلیلی با توجه به اعتماد به نفس و روحیه رهبری‌ش افراد را رقیب خود نمی‌بیند؛ افراد یا نیازمند کمک او و زیرمجموعه‌اش هستند یا همراهان او هستند. اندیشه فراسیاسی او موجب شده است که علی رغم چالش‌های جدی‌ای مثل رقابت انتخاباتی ۹۲، همچنان حلقه رفاقت اطراف وی گسترده و متکثر باشد. این موضوع رو می‌توان از افطاری‌های سالانه وی مشاهده کرد که افراد مختلف از گرایش‌های مصداقی متفاوت در جریان حزب‌اللهی و مذهبی دور هم جمع می‌شوند و هنگام کمک خواستن وحید جلیلی هم در کنار او هستند. افرادی که شاید روزی عناصر شاخص آن امثال طالب‌زاده بودند ولی حال با این فرایند جذب و تربیت هرسال چهره‌های جدید در آن درخشان و سرآمد می‌شوند. 

گفتمان و اندیشه

یکی از عوامل کاریزما، قوت اندیشمندانه درونی است. آنچه وحید جلیلی را در نگاه متاثرینش جدی می‌کند اصول و قواعدی است که دارد و به آنها پایبند است. عدالت‌خواهی و خصوصا عدالت‌خواهی رسانه‌ای، ورای اینکه مسیری که برای آن طی می‌شود چیست، شاکله اصلی فکری وحید جلیلی را شکل می‌دهد. حضور انبوه نیروهای شهرستانی در دفتر جبهه فرهنگی، برگزاری اکران‌های روستایی جشنواره عمار، وبلاگ‌ها و پایگاه‌های خبری شهرستانی دوستان او مؤید این نکته است. زمانی که در راه با او کار می‌کردیم از یک نویسنده افغانستانی (آقای رجایی که در خندوانه آمد و آن زمان انقدر هم مشهور نبود) تا فلان رفیق روستایی ما که کم سواد آمد و نیروی اجرایی بود و البته تحصیل کرد و رشد کرد، دیده می‌شدند. همین منش الگویی شد که تقریبا اکثر بچه‌هایی که با وحید جلیلی کار می‌کنند آن را پی بگیرند۳. 

نسبت با دیگری

متاسفانه مجموعه جبهه فرهنگی در عین اینکه در میان نیروهایش برادری و رفاقت در جریان است، از طرفی در حفظ نیروهای مستقل‌اندیش خود خیلی موفق نبوده است و از سوی دیگر نسبت منطقی با افراد خارج از مجموعه و دگراندیشان برقرار نمی‌کند. در حالی که روابط نزدیک اعضای جبهه با افرادی مانند رضا امیرخانی، سیدمهدی شجاعی و امثالهم نزدیک بود و می‌توانستند از این ظرفیت برای حفظ ارتباط و آرام کردن آنها استفاده کنند؛ از قضا با کمی انحراف زاویه از هم، بستر نزاع و پس زدن افراد برقرار شد. رویکردی که به توانایی رشد و شکوفایی جبهه فرهنگی ضربه جدی زده است. این موضوع به افراد شاخص محدود نمی‌ماند؛ و کوچکترین اختلاف‌نظرهایی درباره موضوعات، همچون آفت بسیاری دیگر از جمع‌های پیشروی حزب‌اللهی، فرصتی برای نزاع و زدن برچسب‌هایی چون عدم اعتقاد به انقلاب یا ولایت‌فقیه و ... را فراهم می‌کند.
یکی از نقاط خطر و قابل تأمل عمده اعضای جبهه فرهنگی، دگرستیزی و خصوصا دگرستیزی طبقاتی است. این موضوع البته منحصر به این مجموعه نمی‌شود و تقریبا تمام جمع‌های عدالتخواهی که خصوصا با اکثریت افراد شهرستانی تشکیل می‌شوند دچار این آفت هستند. اعضای این مجموعه‌ها به جای هدف‌گیری برنامه‌ریزی‌های اشتباه کلان و حاکمیتی، افراد طبقات بالادست را عامل مظالم و ناعدالتی‌هایی می‌بینند که به خودشان یا هم‌طبقه‌ای‌ها و هم‌شهری‌هایشان وارد شده است. همین نارسایی اندیشه است که موجب می‌شود، این جمع خود را از استفاده از ظرفیت‌های افراد خارج از طبقه‌شان محروم کند و پس بزند.
در عین حال، دگماتیسم حاکم بر اندیشه اکثریت جمع، روابط غیرمنطقی بین ایشان و دیگر گروه‌ها و افراد دگراندیش برقرار کرده است؛ در حالی که در خیلی از موضوعات عدالتخواهانه اجتماعی، امکان برقراری رابطه و هم‌افزایی بین گروه‌ها بوده است. تنزل اختلافات به موضوعاتی چون فتنه ۸۸ و ... که بسیاری از افراد دخیل در آنها پیرو و معلول شرایط بودند، این فرصت را از می‌سوزاند. ضمن اینکه دوستان ما در این جمع، امکان دیدن سویه‌های دیگر ماجراها، مثل بسترهای اجتماعی که منجر به اختلافات می‌شود را از خود سلب کرده‌اند و علاقه‌مندند همه چیز را به یک نزاع تهران-شهرستان تنزل دهند.
چنین شرایطی موجب شده است که علی‌رغم گستردگی جمع اطراف جبهه فرهنگی انقلاب و همچنین جوشش‌ها و نیروزایی‌های درون آن، این جمع همچون جزیره‌ای خود را نسبت به بخش‌های مهمی از جامعه و خصوصا پایتخت (که مرکزیت دفتر جبهه نیز در آن تعریف شده است)، منزوی کند و علی‌رغم نگاه‌های پیشرو و مفید مجموعه، به عنوان جمعی از افراد سیاست‌زده یا ایزوله دیده شوند.

کیفیت

انکار ناپذیر است که در غالب تجربه‌ها، جریان روشنفکری در زمینه ژورنالیسم مکتوب، از اصولگرایان پیش‌تر بوده است؛ هرچند جبران این کاستی تا حد زیادی متناسب با ممارست و تجربه است، اما آموختن نیز بخشی از این مرحله است. دیگری‌ستیزی درونی شده در جبهه فرهنگی انقلاب، امکان برقراری این رابطه منفعت‌آور را مختل کرده است. تجربه حقیر از کار با این جمع یا مطالعه و استفاده از محصولاتشان نشان می‌دهد که مدیریت رسانه‌های تحت مدیریت جلیلی تا حد زیادی نه بر پایه یک برنامه و کنداکتور تعریف شده که بر اساس ذوق و سلیقه هر کدام از ریزاجزاء تولید شده است. عدم آموزش سازمان‌یافته از منابع با کیفیت و اصرار زیاد بر خودکفایی تام، کیفیت حاصل را علی‌رغم رشد سال‌های اخیر، با فاصله‌ای (به کُندی در حال کاهش) نسبت به تولیدات جریان روشنفکری نگه داشته است. با عرفی‌تر شدن جامعه و فروکش کردن انگیزه‌های انقلابی، عرصه پیام‌رسانی عرصه رقابت است و لاجرم کیفیت پایین، ما را در این فرایند عقب نگه می‌دارد.

اثر نهایی

علی‌رغم باقی‌ بودن بحث‌هایی چون کیفیت، امروز، جمهوری اسلامی به مدد فعالیت افرادی چون وحید جلیلی، محمدرضا زائری و ... شبکه افراد همدلی دارد که با انگیزه‌های غیرمادی و آرمان‌گرایانه در حال فعالیت هستند. شبکه افق و خیل نشریات و پایگاه‌های موفق فرهنگی و رسانه‌ای مستقیم یا غیر مستقیم متاثر از همین اجتماعات و تشکل‌ها است. فروتنی حاصل از اعتماد به نفس این افراد، این مجموعه‌ها را قائم به شخص نکرده و فرصتی برای تمرین فعالیت‌های تیمی در تشکل‌های متعدد دانشجویی، فرهنگی، وبلاگ‌نویسی و رسانه‌ای را فراهم کرد.


پی‌نوشت.

۱. نمونه این موارد، مخالفت جدی کسانی چون حقیر با برگزاری جشنواره عمار بود؛ اختلافی که از یک سو به دلیل اختلاف نظر درباره دگرسازی درون جامعه بود و از سوی دیگر به دلیل برخورد تند بچه‌های جشنواره، در باتلاق لجاجت افتاد. اتفاقا چند روز پیش که مستندی باکیفیت و حرفه‌ای از جنگ سوریه و مبارزان شیعه افغان و تیپ فاطمیون، اثر محسن اردستانی را می‌دیدم؛ به یاد دعوای فیسبوکی‌م با او افتادم که اصرار داشت عدم اعتقاد من به ولایت فقیه را به عنوان ریشه مخالفت با جشنواره عمار و فعالیت‌هایشان اثبات کند. با این حال امروز باید اعتراف کنم که هرچند هنوز درباره آسیب دگرسازی و دگرستیزی فعالیت‌های تفکیک‌شده‌ای مثل جشنواره عمار حرف دارم ولی رویش نیروهای حرفه‌ای جدید از بستری این فعالیت‌ها را نیز نمی‌توان انکار کرد.
۲. البته هنگامی که شما همزمان با تلاش برای تولید محتوایی خاص و اندیشیده شده، اصرار به استفاده از نیروهایی جدید دارید و نمی‌خواهید از نویسندگان موجود استفاده کنید، لاجرم تولید سخت و بی‌نظمی تا مدتی طبیعی است.
۳. مفتخرم امروز که سردبیر همشهری‌معماری‌م، دو تن از دبیران نشریه‌ام در اصفهانند، یکی در مشهد، یکی در شیراز و دیگران نیز از میان ژنرال‌های مشهور سه سال پیش انتخاب نشدند؛ اما امروز با کمک ایشان توانسته‌ایم پرفروش‌ترین نشریه تخصصی معماری کشور را داشته باشیم.

  • محمدمسیح یاراحمدی

این یادداشت را به مناسبت روز خبرنگار نوشتم؛ هرچند که دیروز باید منتشر می‌شد ولی به دلیل مشغله‌ها و جشن‌های روز گذشته نوشتن و انتشارش به امروز موکول شد؛ مطول و مفصل شد و نگارش اندیشه سیال ذهنم به متن جدی‌ای رسید که ترجیح دادم با تقطیع‌ش از چند روز آینده به عنوان وقایع‌نگاری تحلیلی روزنامه‌نگاری اصولگرایانه به آن بپردازم.


یکی از آثار نمایشگاه کامران دیبا (معمار و هنرمند شهیر ایرانی)
با عنوان: «خبرهای خوب، خبرهای بد، چیز جدیدی نیست»


کدام خبر؟ کدام خبرنگار؟

وقتی می‌خواهم به مناسبت روز خبرنگار بنویسم، اولین مواجهه با موضوع دقیقا خود این واژه «خبرنگار» است که نیابت از جمیع اهل رسانه، از مدیر رسانه‌ای تا روزنامه‌نگاران مولد محتواهای غیر خبری به کار می‌رود. در جلسات جشن‌ها می‌نشینی و ذکر تحسین‌های مبالغه‌آمیز اهل قدرت و ثروت را درباره این قشر می‌شنوی که از رشادت‌ها و ایثارهای این صنف می‌گویند. خودت را می‌شناسی، همکاران و هم‌صنفی‌هایت را هم می‌شناسی و نَفس را خنده می‌آید از این تمجیدشان. نسل خبرنگاران میدانی این شهر ته کشیده، قلندرهای این جمع هم اگر در کوچه خالی فریاد می‌کشند پشت‌شان را گرم کرده‌اند به گنده‌لات برزن و قداره‌کشی‌شان هم نه از میانه میدان که از پشت لپ‌تاپ معززشان برادکست می‌شود به اهل نظر و مطالعه. نویسنده و خبرنگار که هیچ، عکاس‌های خبری اساسی این ملک به زیر عدد انگشتان دست ریزش کرده‌اند؛ محاسبه ساده است، از خیل مدعیان شهر چند نفر از رفقا را سراغ داریم که برای نشر محتوا راهی سوریه و عراق شده باشند؟ کشمیر و نیجریه و فلان و بهمان پیش کش. طول محاسن و تعدد حبه‌های تسبیح‌هایمان خلق‌الله را شرمنده کرده، آن وقت نفیسه کوه‌نورد از راس جبهه شیعیان علیه تکفیری‌ها نشر خبر می‌کند.

از اطاله کلام بگذرم؛ امسال اولین سالی بود که بعد از هفت سال کار رسمی رسانه‌ای در رسانه‌های مکتوب به جشن و مراسم گرامی‌داشت روز خبرنگار دعوت شدم؛ و البته عجب دعوت شدنی! در روزنگار دیشب نوشته‌ام که از هر دو جشن، بهره مادی‌ای برده‌ام که از خطر چشم زخم که گریبانگیر حقیر است از ذکر جزئیات ماوقع پرهیز می‌کنم.


اصالت وبلاگ‌نویسی

این دعوت‌ها بهانه‌ای شد که دوباره به هویت شغلی و صنفی خود (حداقل یکی از مشاغل چهارگانه‌ام) فکر کنم؛ یا فرهنگستان کم‌کاری کرده، یا لغت‌نامه ذهن حقیر از قلت مطالعه نم کشیده؛ وگرنه باید برای این روز واژه بهتری از «خبرنگار» می‌جستم. از این جماعت اهل قلم و رسانه، دیگر حتی همان «نگاشتن و نبشتن‌»اَش را هم نمی‌توان مخرج مشترک گرفت. نه دیگر مثل قبل عمده اهل رسانه، اهل «خبر»ند، که بخش زیادی‌شان در حال تولید محتوایی هستند که به درد سرگرمی خلق‌الله بخورد یا به درد دین و دنیایشان؛ و نه دیگر همه آنها به مدد رسانه‌های تصویری اهل «نبشتن»ند. شاید بسط نگاشتن به جمیع روش‌های ثبت، تنها ما را در همین مستند کردن اندیشه‌ها مشترک کند.

البته گمان حقیر این است که ابتدای امر اتفاقا مبدع درج این نام در تقویم دقیقا منظورش به اهالی خبر بوده است که بخش محدودی از آنها جور جمیع اهل رسانه را کشیده و فخر اهل قلم و تصویر بودند؛ با این حال با تنگ آمد قافیه و خطر انقراض آخرین بازماندگان این طیف، کار به بسط ماجرا به جمیع اهل رسانه‌ها کشیده شده است.

اما حتی در این میان، از میان عناوین از خبرنگار تا روزنامه‌نگار، حقیر هم‌چنان ترجیح می‌دهم همان «وبلاگ‌نویس» ساده‌ای باشم که اصالتش متکی به خویشتن است؛ فارغ از محدودیت‌های رسانه‌های عمومی و آزاد از انگیزه‌های مادی و شبه‌مادی عرصه رسانه‌های رسمی. من شجاعت نوشتن را ابتدا از خصلت برون‌گراییم و سپس از تجربه این بستر رسانه‌ای کسب کردم؛ تا روزی که اولین خط از مکتوباتم در رسانه‌‌ای رسمی منتشر شود شاید سه‌چهارسالی طول کشید. تا سال‌ها (شاید تا همین سه سال پیش که پاگیر عرصه قحط‌الرجال رسانه‌های معماری شوم)، علی‌رغم فعالیت جدی در رسانه‌های مختلف به همان هویت و رسانه کوچک وبلاگی‌م شناخته می‌شدم. البته از این موضوع پیش از این در پویشی نوشته‌ام.

 

تشکیلات رسانه‌ای: بهانه‌ای برای وقایع‌نگاری تحلیلی

وبلاگ‌نویسی و آشنایی با حلقه‌ای از جماعت روزنامه‌نگار/وبلاگ‌نویس، بهانه‌ای بود که اولین تلاش برای نوشتن را از همین موضوع (وبلاگ‌نویسی) آغاز کنم. حسین قربان‌زاده (سردبیر این روزهای همشهری)، آن زمان سردبیر روزنامه حزب‌الله بود و رفیقِ رفیق ما دبیر بخش بین‌المللش، دیدار ایشان بهانه‌ای شد برای باز شدن پای ما به تحریریه محقر آن روزنامه و ابراز تمایل برای نوشتن در این باره در صفحات فرهنگی روزنامه. بگذارید یک اعتراف کنم، من متن‌هایی در این باره نوشتم؛ نمی‌دانم چرا، اما منتشر نشد. با این حال این اتفاق آشنایی با این دوستان آنقدر برایم دل‌نشین بود که رندانه بارها روزنامه حزب‌الله (خدا بیامرز) را به عنوان اولین رسانه‌ای که برایش قلم زدم در رزومه‌هایم ذکر کردم.

پس از آن هم تقریبا همین بود؛ چند مطلب سیاسی در سایت‌های خبری را اگر فاکتور بگیریم که آنها هم دور از این ماجراها نبود، آغاز نوشتنم در نشریه راه و پس از آن گروه مجلات همشهری هم، گره خورد به موضوع محافل وبلاگ‌نویسی و بعد هم ماجراهای وبلاگ پربرکت تحصن فرودگاه امام(ره) هنگام جنگ ۲۲روزه و نوشتن از این دست ماجراها.

این‌ها را تعریف کردم که برسم به اصل ماجرا. در همین اثنا تبریک و بحث‌های خبرنگاری و روزنامه‌نگاری، چند روز پیش دوباره بحث تیم و کادر گروه مجلات همشهری در جمعی مطرح شد که من را بر آن داشت که به بهانه‌ای از دو تجربه متفاوت در دو تشکیلات رسانه‌ای بنویسم: نشریه راه (و کار با مدیر نوعی: وحید جلیلی) و گروه مجلات همشهری (و کار با مدیر نوعی: سیدمجید حسینی).

من با هر دوی این عزیزان کار کرده‌ام؛ در واقع وحید جلیلی کسی بود که با اجازه نوشتن به من (و بسیاری از رفقای هم‌سن و هم‌تیپم) در مجله راه، شجاعت نوشتن در رسانه مکتوب را به ما داد. شجاعتی که به سرعت این اعتماد به نفس را به من داد تا در پنجره و بعدها در نشریات متعدد گروه مجلات همشری قلم بزنم. بعد از مدتی هم که به واسطه آشنایی با محبوبه سربی و بعد مهدی صارمی‌فر در گروه مجلات ماندگار شدم. هرچند به دلیل عمر کوتاه مجله راه، به دلیل مشکلات مالی و البته مشغله وحید جلیلی، مدت همکاری مستقیم من با او زیاد نبود؛ ولی به واسطه رفت‌وآمدها و فعالیت‌های غیررسانه‌ای به کفایت در جریان امور تشکیلات دفتر جبهه فرهنگی انقلاب و حسینیه هنر بودم.

در همین اثنا و ایام، مجید حسینی هم بعد از مدیریت شهریاران جوان و مدتی مشاورت رسانه‌ای شهردار، به مدیریت گروه مجلات همشهری پس از علی قنواتی رسید. من که در اواخر دوره سردبیری ارشد علی قنواتی به مجموعه همشهری وارد شده بودم، در تمام دوره مدیریت مجید حسینی در گروه مجلات همشهری، به عنوان نویسنده حق‌التحریر(جوان، آیه و ماه)، دبیر صفحه (دانستنیها) و جانشین سردبیر (دیجیتال) مشغول به کار بودم؛ پس از برکناری وی هم دبیرتحریریه و سردبیر (معماری) شدم.

به گمان خودم این تجربه نزدیک کاری و رفاقتی با هر دو عزیز، موقعیت خوبی برای تحلیل و مقایسه دو نوع متفاوت از مدیریت در رسانه‌های اصولگرا و متصل به منابع مالی غیرخصوصی را فراهم می‌کند؛ دو نوع مدیریتی که همواره از طرف افراد مشارکت‌کننده در هر کدام نسبت به یکدیگر نقدهای جدی وارد می‌کنند و هر دو تشکیلات یا خروجی‌هایشان از مجموعه‌های پر حرف‌وحدیث و مورد بحث هستند. گمان نمی‌کردم این کتابت اندیشه شناور در ذهنم به این سطور جدی بیانجامد؛ آن را کامل کردم و بعد از ارائه پیش از انتشارش به چند رفیق، حاصل مشورت‌ها این شد که ادامه این متن که به سطوری جدی و مفصل انجامید در همین‌جا تقطیع کنم. متن بریده شده بهانه‌ای است تا در چند پست آینده نه تنها به وحید جلیلی و مجید حسینی، بلکه به تاریخ چند دوره و محفل مهم از روزنامه‌نگاری اصولگرایانه/حزب‌اللهی بپردازم. تا به این ساعت مقرر کرده‌ام که در ادامه، علاوه بر این دو نفر، به تجربه سوره/روایت‌فتح و آوینی، مهر و میرفتاح، ده‌نمکی و انصارحزب‌الله و نشریات یالثارات و فکه و ...، زائری و خانه روزنامه‌نگاران جوان و همشهری محله، قنواتی و همشهری مجلات و چند مجموعه فعال این ایام بپردازم. امید اینکه عمر و توفیق این کار فراهم باشد.


تتمه.
+ این روزها همشهری‌جوان، به سردبیری مجید رفیعی، در حال برگزاری کلاس‌هایی با همراهی شهریاران جوان و جمعی از رفقای دیگری است که امید است نیروهای تازه‌نفسی را به مجموعه بیافزاید. اگر مشتاق به حضور در این تیپ کلاس‌ها هستید با پیگیری اخبار خصوصا از سایت مدرسه روزنامه نگاری همشهری و البته مسیرهای فرعی چون اینستاگرام مجید رفیعی، حتما از این فرصت‌های آموزشی استفاده کنید.
+ به زودی دوره‌هایی برای تربیت روزنامه نگار حوزه معماری نیز با همکاری مجموعه آموزش همشهری ترتیب خواهیم داد. اگر معماری، شهرسازی یا طراحی شهری می‌خوانید و مشتاق به شرکت در این کلاس‌ها هستید؛ همین‌جا برایم پیام خصوصی بگذارید تا در لیست بگذارمتان.

  • محمدمسیح یاراحمدی

وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
و آنها (مؤمنان) [کسانی هستند] که از لغو و بیهودگی روی‌گردانند۱

از ساعت یازده منتظرم این مطلب را بعد از مدت‌ها برای وبلاگم بنویسم؛ خوب، الآن ساعت یک ظهر است و تازه شروع کرده‌ام و خود این شاهد مثال چیزی است که می‌خواستم بنویسم. تقریبا همه‌مان به کفایت از بلایی که شبکه‌های اجتماعی (خصوصا با ظهور جدیدشان، شبکه‌های موبایلی)‌ بر سرمان می‌آورند خوانده‌ایم و شنیده‌ایم و به آن فکر کرده‌ایم. اما با همه این نشانه‌ها و تنذیرها هنوز در حال فرو رفتن در این باتلاق هستیم؟ این موضوعی است که در چند روز اخیر در حال فکر کردن به آن هستم و دوست دارم با نوشتن از آن به این اندیشه نظم دهم. در واقع چیزی که از آن می‌نویسم یک نسخه شخصی است؛‌ اما فکر می‌کنم هر کدام از ما می‌توانیم چنین روایتی از خود را استخراج کنیم و نتیجه بگیریم.

حسب وظیفه

برای خود من یکی از دلایل حضور در شبکه‌های اجتماعی و البته مانع اصلی خروج در یک سال اخیر ارتباط کارم با شبکه‌های اجتماعی است؛ در واقع جدایی از امکاناتی که روی اینترنت برای مدیریت بعضی از مشاغلم مثل کنترل تحریریه نشریه مورد استقاده قرار می‌دهم، تا به حال می‌بایست در شبکه‌های اجتماعی حضور می‌داشتم. من با همه این عناوین سردبیری و مدیریت فلان گروه برنامه‌نویسی، نهایتا باز یک خبرنگارم و باید در جریان اخبار (خصوصا اخبار شهری) باشم. در کنار این حسب حضور در یک تشکیل سیاسی، برند شدن پروفایل‌های ما در شبکه‌های اجتماعی مسئولیت رسانه‌ای بر گرده‌اش می‌گذارد؛ ضمن اینکه حضور در شبکه‌های اجتماعی یکی از سریع‌ترین کانال‌ها برای اطلاع یا پیش‌بینی از وقایع است. میزان حضور در این فضا و سابقه فعالیت مجازی‌مان از وبلاگ‌نویسی تا به الآن موجب شده است که برای بعضی از ما این حضور (جعلی و پوچ) تبدیل به یک هویت/برچسب/پرستیژ شود؛ با نام فعال مجازی یا کارشناس رسانه‌های آنلاین به این سو و آن سو، به این میزگرد و آن برنامه تلویزیونی و رادیویی دعوت می‌شویم؛ اما در واقع حتی اگر این ماجراها به پول نیز تبدیل شود به گمانم پول بی‌برکتی است ما در فروش اجناس غیرواقعی (همچون تجارت هرمی) در حال مشارکتیم؛ چیزی را عرضه می‌کنیم که حقیقتی در خود ندارد.

حسب این دلایل، یا باید این فعالیت را محدود کنم که با اصل موضوع (هویت خبرنگار/فعال رسانه‌ای) در تناقض است یا اینکه بپذیریم که هویت خبرنگارانه/سیاسی خود را محدود کنم یا به کنار بگذارم. مدت‌ها هم هست که با جدی شدن هویت معمارانه‌ام شوق دوری از این فضا را دارم.


در جریان بودن

به نظر اصلی‌ترین دلیل حضور بسیاری از ما در شبکه‌های اجتماعی ترس از بی‌اطلاعی است؛ اینکه در جریان اصلی بازی‌ها حضور نداشته باشیم و از وقایع و موضوعات فراگیر بین مردم بی‌اطلاع باشیم. در واقع با دور شدن آرام از بستر نشریات مکتوب باور کرده‌ایم که این تنها مسیر اطلاع‌رسانی است که واقعا اینطور نیست. اخبار در شبکه‌های اجتماعی سندیتی مجعول دارند و تکثر و عدم نقش ما در انتخاب محتوایی که برای مطالعه برابرمان قرار می‌گیرد، نشان می‌دهد که چقدر این تصور ذهنی و متوهمانه است. در واقع تجربه سال ۸۸ و جدی شدن شبکه‌های اجتماعی اینرسی برای ترک این فضاها فراهم کرده است. اما خوب، به ما چه؟ من ترجیح می‌دهم نه جزو موج‌های آینده باشم و نه برابرشان قرار بگیرم؛‌ همان یک بار ۸۸ برای هفت پشت‌مان بس است.


اعتیاد به دوستی

درباره من که بخش زیادی از زمان حضورم در شبکه‌های اجتماعی به گپ زدن با رفقایم به صورت شخصی یا گروهی می‌گذرد؛ از حق نگذرم واقعا هم خوش می‌گذرد. مدام در حال خندیدم هستیم. اما جز با بعضی‌هایشان که حسب محل کار همدیگر می‌بینیم؛ دیدارهایمان با دیگران خیلی کم شده و بیشتر هم تحت تاثیر قرارهای خانوادگی است. به شش سال پیش و تجربه کافه حزب‌الله بر می‌گردم؛ ما پیش از این بیشتر «چندنفری» دور هم جمع می‌شدیم و بیش از حال حرف‌های جدی می‌زنیم؛ در واقع حضور بیشتر ما در کنار هم در شبکه‌های اجتماعی به هیچ وجه تبدیل به جریان‌سازی یا اتحاد عملکرد نشده است و تنها به خزعبل‌گویی‌ها یا غر زدن‌های آنلاین منجر شده است. حتی فعالیت‌های دنیای واقعی دوستانم نیز ریشه در تاثیرات ذهنی شبکه اجتماعی پیدا کرده است؛ گوی همه‌چیز در میان خود، یک لایه جعلی دارد. 

خنده‌های مکرر ما هنگام گفت‌وگوها مدام در حال تحریک هورمونی مغز است و ما را به این سبک از ارتباط عادت داده است؛ ما مدام در حال ارتباط هستیم، خلوتی نداریم و طعم حضورمان در کنار همدیگر در حال دگرگونی است. اتفاقا جدایی از این اعتیاد، یک ترس غالب هم وجود دارد که با گریز از این فضا از حلقه‌های دوستی حذف شویم؛ واقعیت این است که پربی‌راه هم نیست؛ جمعی از دوستان ما که از این فضا خارج شدند تا حد زیادی از تجربه‌های دوستان واقعی نیز به دلیل عدم اطلاع از رویدادها حذف شدند و کسی هم یادشان نمی‌افتد!

در هر صورت، ما را تا حد زیادی سطح اندیشه دوستانمان می‌سازد؛‌ به نظر می‌رسد اگر قرار است به دنیا خاکی بازگردیم، ناگزیریم دوستانی در همین فضا پیدا کنیم.


شکار محتوا

یکی از موضوعاتی که همواره به عنوان توجیهی ذهنی برای خودم مطرح می‌کنم این است که این بستری برای دستری به محتوای موردنیازم است؛ عضو کلونی‌های مختلف معماری و پیگیر چندی پروفایل معماری و هنری هستم. اما در واقع این پیگیری از سر ناگزیری حضور در این شبکه‌ها رخ داده است؛ تلاشی برای این که میان خزعبل‌خوانی‌های شبکه‌ای محتوایی از این دست هم به دستم برسد. در صورتی‌که با خروج از شبکه‌های اجتماعی منابع مرجع، پایگاه و نشریات اصلی این محتوا در دسترس است که دچار رویکردهای مخاطب‌فریب همین پایگاه‌ها در پروفایل‌های شبکه‌ اجتماعی نیستند. بسیاری از این پایگاه‌ها در شبکه‌های اجتماعی محتوای عامه‌پسندتری را منتشر می‌کنند تا بیشتر مورد اقبال قرار بگیرند. باید باور داشت که محتوای واقعی چیزی جز متون بلند، ویرایش شده و منظمی چون کتب و نشریات تخصصی نیست؛ جز این خود فریبی است.


ارتباط با علاقه‌مندی‌ها

من از آن دست افرادی هستم که علاقه‌مندی‌های بسیاری دارم و در طول زمان از خیلی شاخه‌ها پریده‌ام؛ این موضوع تا جایی موجب اعتبار شخصی، اطلاعات بیشتر، نفوذ در افراد و موقعیت‌های شغلی متنوع شده است. اما واقعیت این است که از جایی به بعد زمان تعمیق بیشتر است؛ تکثر تا جایی ممکن است، موقعیت آزاد دانش‌آموزی و دانشجویی امکان فعالیت متکثر را تا حدی می‌دهد اما زمانی که قرار است درآمد مکفی کسب کنید و برند شاخصی داشته باشید، چاره‌ای جز انتخاب معدودی از این موارد نیست؛ باید بپذیریم نمی‌توان هم در یک رشته هنری/مهندسی شاخص باشیم، هم از ریز وقایع بالکان، اسرائیل و سیاست خارجی با خبر باشیم و هم اخبار جزئی شهر را دنبال کنیم و هم فعال عدالتخواه/سیاسی باشیم. من حتی امروز بر سر این دو راهی هستم که قرار است در آینده یک معماری شاخص باشم یا یک مدیر شهری شاخص، این دو مسیر علی‌رغم شباهت تفاوت‌های جدی‌ای با هم دارند.

به همین دلیل است که بالاخره خودم را قانع کرده‌ام که بلافاصله بعد از اتمام این مطلب از جمیع گروه‌های مفید و پرمحتوای غیرمعمارانه خارج شوم؛ باید متذکر شوم که در این شلوغ‌آباد، محفل‌های تخصصی وجود دارد که البته ممکن است به کار همه ما نیاید.


برندسازی و شبکه ارتباطات کاری

صادقانه یکی دیگر از دلایل شخصی حضور من در شبکه‌های اجتماعی، جلوه‌گری است؛ پرزانته شخصی که به من کمک کند تا برند شخصی خودم را بسازم. باید بگویم تا حد زیادی هم به من کمک کرده است؛ هم از این نظر که توانسته‌ام تا حدی برند شخصی‌م را اصلاح کنم و به چیزی که دوست دارم دیده شوم نزدیک کنم و هم اینکه در بعضی موارد موقعیت مشاغلی را برایم فراهم کرده است. اما باید تاکید کنم از جایی به بعد این فرایند شکل دیگری دارد؛ پول و کار واقعی بر اساس ارتباطات واقعی فراهم می‌شود؛ شاید با جلوه‌گری گرافیک‌های وب‌سایت‌ها بتوان مشتری‌هایی کسب کرد، اما در همین رشته‌ام قراردادهای اصلی از مسیرهای دیگری تعریف می‌شوند. ضمن اینکه کارفرماهای شاخص‌تر در این فضا حضور ندارند. شاید زمان آن رسیده است که شبکه اجتماعی واقعی خود را سر و سامان بدهم و همان وسواسی که برای پیگیری افراد یا مرتب کردن حلقه‌های گوگل‌پلاس دارم در این فضا تنظیم کنم؛ کاری که یقینا انرژی بیشتری از چند کلیک در شبکه‌های آنلاین نیاز دارد.


وای‌فای!

وای‌فای و اینترنت‌موبایل سهم مهلک جاری در زندگی ماست؛ دسترسی نامحدود و لاینقطع به اینترنت؛ اینکه مدام آلارم‌های پیام‌های شبکه‌های اجتماعی برسد؛‌ روی لینکی کلیک کنیم و به صفحه‌ای برسیم؛ از آن جا روی لینک بعدی و همین‌طور سرگردانی ... وقتی در این باتلاق افتاده‌ایم صحبت کردن از اراده یک شوخی است؛ در باتلاق نمی‌توان ثابت ایستاد. اراده درباره عدم پریدن در باتلاق است نه حفظ موقعیت در باتلاق. آیا ما واقعا به این سطح از دسترسی به اینترنت احتیاج داریم؟ ارتباطات رایگان به افراد از طریق شبکه‌های موبایل به این شرایط می‌ارزد؟


راه فرار

فرار از این وضعیت وقتی این سندروم اکثر افراد پیرامون‌مان را درگیر خود کرده کار راحتی نیست؛ روی اراده و میانه ایستادن هم حسب تجربه نمی‌شود ایستاد. در عوض من تصمیم گرفته‌ام کمی برنامه زندگی‌م را تغییر دهم. مجرد ماندن من را به کار تمام وقت و تا دیر وقت سوق داده است؛ البته آن‌چنان هم این سبک کار کردن بهره‌ورانه نیست. با این ساعات کاری محدود کردن شبکه به محیط کار هم اثری نخواهد داشت. اما این شانس را دارم که به زودی دفتر جدیدی برای کارمان به ما اختصاص داده شود؛ این طور با حضور راحت‌تر در آنجا بسیاری از کارها را می‌توانم به آن فضا محدود کنم؛ رسمیت یافتن بیشتر کار و تعدد اعضای همراه این موقعیت را فراهم می‌کند که شکل اداری‌تر و ساعات محدود‌تری برای کار تعریف شود.

به این ترتیب برای شروع لپ‌تاپ‌م را در دفتر خواهم گذاشت؛‌ شبکه‌های اجتماعی و حتی شبکه‌های موبایلی را که استفاده اصلی‌شان استفاده کاری است از روی موبایل پاک خواهم کرد و به لطف نسخ دسکتاپ به لپ‌تاپ محدودشان خواهم کرد. پایین آوردن ساعات کار به موقعیتی که سر حال و با توان مطالعه به خانه برسم فرصت بیشتری برای زندگی عادی فراهم خواهد کرد و ساعت خواب را منظم و امکان مطالعه صبح‌گاهی را فراهم‌تر خواهد کرد. امید دارم به موقعیتی برسم که با کنارگذاشتن تلفن‌همراه، دوباره به دفترچه‌های کاغذیم روی بیاورم. شبکه‌های اجتماعی‌م را نیز به ترتیب حذف خواهم کرد؛ توئیتر لغوکده قطعی است؛ در پلاس هم جز یک اکانت (طِیّب)، مفیدترین پروفایل‌ها هم محتوای درهم پخش می‌کنند؛ چیزی میان خزعبل و متن‌های درست؛ صرف نمی‌کند پیگیری‌شان. با پیدا کردن راهی برای فیدکردن پروفایل‌های خوب فیسبوک و پلاس آنها را در فیدخوانم خواهم افزود و اکانت‌هایم را غیر فعال خواهم کرد.


پی‌نوشت.

۱. سوره مومنون؛ آیه ۳
+ چرا دنیای مدرن برای مغزهای ما، بد است؟! / یک پزشک
+ متن و ویدئو: چرا برابر کنترل شدن توسط تکنولوژی ایستادم؟
زنده باد نوشتن، زنده باد وبلاگ / حسین درخشان


  • محمدمسیح یاراحمدی

کتابخانه

حدوداً نه سالم بود که پدرم تصمیم گرفت خانه‌مان در شهرک سازمانی شهرداری در کیلومتر ۱۴ اتوبان تهران-کرج را رها کند و برای ساختن خانه‌ای به داخل شهر بیاید. با فروش پیکان مامان، پس‌انداز پدر و وام، زمینی ۲۰۰ متری در برهوت آن زمان جنت‌آباد شمالی خرید و خُرده‌خُرده شروع به ساختنش کرد. پول نداشتیم و خیلی طول کشید. برای همین خانه ۱۵۰ متری‌مان با سه اتاق‌خواب و سه نفر و نصفی (فاطمه که یک‌سالی بود آمده بود) را رها کردیم و راهی زیرزمین ۸۰ متری تک‌خوابه خانه پدربزرگ شدیم. در خانه شهرک یک انباری مفصل داشتیم، به‌اضافه اینکه اتاق سوم اتاق مطالعه بود و یک کمد دیواری بزرگ در هال مأمن کتاب‌های خانواده بود. اتاق من هم اتاقی بزرگ با پنجره گشوده‌ای رو به جنوبِ نورانی بود.

به خانه پدربزرگ که آمدیم با هم خانه‌یکی بودیم، مادرم که کل یوم زمان‌هایی که سر کار نبود را به غیر از شب‌ها بالا پیش مادرشوهر و پدرشوهر مشغول چای نوشیدن بود. من هم از سه اتاق خواب طبقه اصلی ویلای پدربزرگ یکی را اشغال کرده بودم. آن زمان هم هرچند مشکل جا دادن وسائل داشتم ولی همین مصادره کمک حال بود. ویلایی که تنها غریبه‌ش همسایه نصفه دیگر زیرزمین بود، با آن حیاط وسیع رو به جنوبش که درب خانه به آن باز می‌شد کاملاً احساس آزادی می‌داد. پدربزرگ هر روز صبح پا می‌شد و در حالی که من قصد رفتن به مدرسه می‌کردم گل‌هایش را آب می‌داد. ظهرها هم که بر می‌گشتم عموماً پیرمرد با عینک ذره‌بینی‌ش یا مشغول کتاب خواندن بود یا داشت قرآن تلاوت می‌کرد. پیرمرد سابقا با آمدن به شهر پیمانکار فضای سبز شهرداری بود، قبل از آن هم کدخدای روستا بود و قبل‌ترش هم پسر خان چالن‌جولان. خون‌مان را بگیری بروی عقب همینطور به خاک و درخت و گیاه و نور آغشته بوده است. حتی مرام خاکساری جد بزرگوارمان کریمخان زند هم شاهد همین مدعا است که ما را با خاک عهدی دیرین است.

بگذریم، چهارسالی تقریباً طول کشید تا حاج پرویز، ابوی‌مان، خانه را سامان داد، طبقات بالا را ساخته و اجاره داده بود و کمی بعد همکف را هم مسکونی کرد تا خودمان در آن بنشینیم. خانه جدید، همکفِ ساختمانی دوطبقه بود در گودی یک بن‌بست که راه فرارش بیست پله رو به بالا می‌خورد تا به بلوارِ «سیمون بولیوار» برسد. چندی نگذشته بود که کنار این ساختمان دو طبقه دو آپارتمان چهارطبقه سبز شدند، نور که نداشتیم، ظلمات شد. خانه جنوبی بود، برای همین بدو ورود از راه پله وارد می‌شدی؛ اینطور شد که حیاط این خانه غریب شد، بالاخص که چهار ضلعش را ساختمان‌های بتنی محاصره کرده بودند؛ برعکس خانه حاج‌علی، پدربزرگم، که تا آخر عمر مقابل کوبیدن و ساختن ویلای‌ش مقاومت کرد: زمین وسیع با آن بر طولانی‌ش در کوچه هفتم و عریضِ تهِ خیابان ولیعصر(عج) آریاشهر جنوبی.

غرض از این روده درازی چه بود؟ ایام خانه تکانی است، در ۲۶-۲۷ سالگی که هنوز معذب و عزب و آویزان خانه پدری مانده‌ام، از ۱۴ سال پیش که آمدیم به این خانه جدید که شهری شده باشیم، از ظلمات و بی‌نوری که بگذریم (چه بگویم از اتاقی که پنجره‌اش به اتاق دیگری است که قرار بود پارکینگ باشد، ظلمات در ظلمات)، محنت اصلی این اوضاع این اتاق ۶ متری است با یک کمد دیواری سه‌طبقه که از ۱۳ سالگی وسائل می‌آیند درش و می‌روند. پسر که ۱۸ ساله می‌شود استخوان می‌ترکاند و جای بیشتر می‌خواهد، باید از لانه پرتش کرد بیرون که بال در بیاورد و برود لانه جدید بسازد. نکنی می‌شود کانه نامبرده، همینطور فربه می‌شود و جا تنگ می‌کند. هرچند این بنده خدا که معتقد است مقصر نیست، شاهد اینکه از ۱۴ سالگی کم زور نزده برای پریدن، نشده، بگذریم از این.

حالا ۱۴ سال به اضافه ۴ سال که از آن خانه بیرون شهر آمده‌ایم اینجا، دیدم این کتاب‌های بنده خدا که گناهی ندارند از شدت تل‌انبار دیده نمی‌شوند؛ یا این لباس‌ها که نیمی‌شان را باید روی هم چپاند و آویزان نکرد که جا شوند. همه کتاب‌های کتاب‌خانه را ریخته‌ام بیرون، دسته‌بندی‌شان کرده‌ام به اندیشه معماری، تاریخ معماری، کاربرد معماری، رسم معماری و الخ تا برسد به دیانت، ادبیات و سیاست و خُرده مجلات شایسته‌ای که نگه داشته‌ام. کلی هم کارتن مقوایی سالم و موقر از فروشگاهک زنجیره‌ای نزدیک خانه گرفته‌ام.

حاج پرویز، عذاب تنگی نور و جا و هوای این سال‌ها را این بار سعی کرده با ساختن خانه دیگری در روستای شهیدآباد در مازندران، در کوچه زاگرس که خودش به یاد لرستان نامش را تعیین کرده، جبران کند. یک نیم‌طبقه هم به جبران کمبود جا هبه کرده به این حقیر که البته خالی است کلاً. برای نگه‌داشتن کتاب‌ها چاره ندارم جز پخش کردنشان در امکنه مختلف، کتب معماری را از جهت استفاده حرفه‌ای عجالتاً می‌برم دفتر مجله که انشالله پس از تأسیس دفترک مستقل معماری‌مان منتقل کنم به آنجا. سابقه چندسال گذشته بالاخص بعد از مشغول شدن در نشریه معماری نشان داده فرصت مطالعه ادبیات بالاخص رمان و داستان به اندازه قبل ندارم، سیاست و تاریخ خواندن شدیدتر به همین درد مبتلا است، زین رو آن‌ها را هم دسته‌بند کردم برای ارسال به مازندران، سکوت روستا موقعیت خوبی برای مطالعه است. اما دین و شعر عامل تذکرند، آن‌ها را نگه می‌دارم در همین اتاقک ۶ متری که تبرکی باشند.

حالا نگاه که می‌کنی انگار زندگی‌ام چند تکه شده، محل کار که شده جایگاه حرفه‌ای بودن و دانش اختصاصی را هم در خود بلعیده؛ شهر جای اندیشه نیست برای همین است که ادبیات و سیاست حواله شدند به روستا؛ و خانه‌ی شهری که به محل خواب فروکاهیده، بیت‌الاحزان است: شعر و دیانت نمکی بر زخمش.

  • محمدمسیح یاراحمدی

سردرگمی

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم۱

سفر حج واجب بد عادتم کرده و این توقع را ایجاد کرده که بعد از هر مناسک یا سفر طولانی مذهبی‌ای تغییر خاصی در روند زندگی اتفاقی بیافتد؛ در حالی که همچین اتفاقی نه پس از حج و اربعین پارسال افتاد و نه پس از پیاده‌روی اربعین هفته گذشته. علی‌رغم حال خوش سفرها بعد از برگشت همه چیز بر مدار قبلی‌ش می‌چرخد. در واقع چندماهی است که بخش عمده‌ای از سوزاندن زمان روزانه‌م به بالا-پایین کردن صفحات فیسبوک و پلاس می‌گذرد بی‌آنکه مطلبی آن‌چنان سر شوقم بیاورد یا اصلا بدانم دنبال چه چیزی هستم. گمانم نکته کسالت‌بار ماجرا دقیقا از همین نداستن چیزی است که دنبالش باید بگردم.

اتفاقات زیادی در روند چندسال اخیر افتاده که اوضاع به اندازه دوران دبیرستان و سال‌های اولیه دانشگاه جذاب نیست. ورای درستی یا نادرستی اهدافی که داشتم در آن سالها اولا می‌دانستم چه می‌خواهم و ثانیا بی‌پروا و بدون محافظه‌کاری به دنبالش می‌دویدم. این وضعیت نه ناگهانی که در یک سیر آرام هر روز کمتر می‌شود.

پیچیده شدن وضعیت زندگی به دلیل عدم مطابقت وضعیت فعلی‌م با توقعات استاندارد خانواده و جامعه من را سر دوراهی پرفشاری قرار داده است. تقریبا دو سال پیش خودم را قانع کردم که علی‌رغم علاقه و عطش شدیدم به مسائل سیاسی کمی از فعلیت در این ماجرا بکاهم؛ هرچند رویداد انتخابات ۹۲ موقتا این موضوع را رقیق و تا حدی به تعویق انداخت ولی در نهایت همان شد. گذشت تا ماجراهای استعفا از همشهری‌معماری که پس از آن هم تصمیم گرفتم عجالتا از کار کردن هم پرهیز کنم. روزنامه‌نگاری را کنار گذشتم و از برنامه‌نویسی هم ماه‌هاست پرهیز دارم. سه ماهی هم می‌شود که دیگر خبری از فعالیت‌های گروهی معماری نیست.

حال چند ماهی است که در حالی که نه کار می‌کنم نه فعالیت خاصی دارم به گمان خودم و اطرافیان قرار بوده است خودم را وقف دانشگاه و خروج از این وضعیت غیراستاندارد کنم. اما نتیجه این احساس تنگی‌نفس این ایام است؛ بعد از کنار گذاشتن کار در یک سراشیبی فروپاشی افتاده‌ام؛ روحیه اکثر کارها را از دست داده‌ام؛ خواندن متون کنکور و یا سر کلاس رفتن هم به تبدیل به یک پرهیزکاری رنج‌آور و کاملا بی‌فایده شده است.

از دو سه روز پیش تلاش داشتم ذهنم را جمع کنم و فکری به حال این وضعیت آشفته کنم. در اولین حرکت در راستای همان استانداردسازی، زمان‌بندی ایده‌آل استاندارد بودن را نوشتم؛ اینکه کِی بالاخره می‌خواهم درسم را تمام کنم؛ کی تکلیف وضعیت سربازی که مثل طناب دست و پای همه ما ذکور مشمول را بسته مشخص کنم؛ کِی برای تحصیلات تکمیلی اقدام کنم؛ اگر برای دانشگاه‌های داخلی اقدام کنم چطور، اگر برای خارج رفتن باشد چگونه. و همینطور ده‌خط با احتساب سن و سال شمسی نوشتم. نتیجه کابوس بود و چیزی درونم فروپاشید. نه تنها بر اساس این برنامه تازه از ۳۲-۳۳ سالگی وقت نفس کشیدن پیدا می‌کردم که اگر اصل را همین قاعده استاندارد در نظر بگیرم چهارسال از زندگی عقبم. فکری شدم و مدام به خودم می‌گفتم یعنی واقعا من چهارسال از زندگی را ریختم در زباله‌دان؟ اینطور است اوضاع؟

فکر می‌کنم کل ماجرا درباره این است که اصلا به همه این‌ها چطور نگاه کنیم؟ وقتی دلائل، اهداف و آرمان‌هایی که آن سه‌چهارسال برایش صرف شده‌اند جایگاهی نداشته باشند معلوم است که تعبیری جز در زباله‌دان ریخته‌شدنشان نداشته باشم. هراس بعدی می‌تواند این باشد که همین آدم در ۳۲سالگی‌ش بایستد و تمامی این فرایند استاندارد شدن را بنگرد و فکر کند کل زمانش به زباله‌دان رفته.

مسئله فقط زمان نیست؛ مثال می‌زنم نگارنده فردی برون‌گراست. مدت‌ها بخشی از جذابیت و فرح‌بخشی نوشتن برایش همین حدیث نفس‌گویی بوده‌است. یا همین خوش‌گذرانی‌ها و هم‌نشینی‌هایی که با رفقا داشته و این روزها به شدت کمش کرده است. حالا همین آدم به تبعیت از یکی از اهدافش نسبت به خود معمولش به شدت در بیان مسائل محافظه کار شده است؛ اگر این دو‌سه نوشته اخیر را در نظر نگیریم مدت‌هاست حدیث نفس ننوشته است. خوب حالا اثر این فشار روانی را می‌گذاریم در کنار این‌که همین فرد این هدف را گذاشته کنار و دارد در مسیر استاندارد شدن تلاش می‌کند. یعنی یک فشار روانی بیهود و عبث.

انگار که خودم را گذاشته باشم در منگنه؛ میان آن‌چیزهایی که می‌خواهم و دوست دارم و آن چیزهایی که از من توقع می‌رود و علی‌القاعده استاندارد است. و حالا که این‌ها را نوشتم حالم از نیم‌ساعت پیش بهتر است؛ بالاخره بعد از چهار روز می‌خواهم بشینم اتاقم را مرتب کنم و بعد برای خودم چیزهایی که دوست دارم را لیست کنم ...


پی‌نوشت.
۱. از: غزل ۳۵۰ حافظ
۲. تصویر بالا اثری از: لوئیس آلوِس
  • محمدمسیح یاراحمدی

قول و فعل بی‌تناقض بایدت
تا قبول اندر زمان بیش آیدت
سعیکم شتی تناقض اندرید
روز می‌دوزید شب بر می‌درید
پس گواهی با تناقض کی شنود
یا مگر حلمی کند از لطف خود۱

این روزها مشغول خواندن کتاب‌هایی هستم که نیمه‌کاره رها کرده بودم؛ پس از قیدار، سانست‌پارک و بارهستی و در حالی‌که امشب «کلت۴۵» را سفارش آنلاین دادم (چون در نیمه مطالعه در سفر بوشهر گم کرده بودمش)، فرصتی شد تا کتاب جدیدی را شروع کنم. با تمام شدن جام‌جهانی و کم شدن کار تحریریه واقعیت افزوده فرصت دارم که از نیمه‌شب به بعد خانه باشم، به همین مناسبت پس از سحری دوباره کتاب «معماری، انتخاب یا سرنوشت» اثر لئون کریر را شروع کردم.

در پایان فصل اول که امروز خواندم بندی دارد از این قرار که:

«نقشه کشیدن آزمونِ اعتبار است و از این رو، فعالیت عالی اخلاقی‌ای است که با مسئولیت و وجدان شخصی، شناخت حقیقت، انصاف، زیبایی، مقیاس و تناسب سروکار دارد. [درکشیدن نقشه،] مانند همه‌ی چیزهای خوب دیگر در زندگی -از قبیل عشق، نیکومنشی، زبان، پخت‌وپز- خلاقیت فردی به ندرت لازم می‌افتد. برتری شاعر به این نیست که واژه‌های نو بسازد؛ بلکه در این است که با ترکیب خاص واژه‌های آشنا، موجب شود ما خود را و وضع خود را به روش‌هایی تازه و شاعرانه بنگریم.»

تناقض معماری

یادآوری این نکته من را به یاد ایام آغاز تحصیل رشته معماری می‌اندازد که چطور اساتید طرحم با طراحی‌های متقارن و خصوصا استفاده از المان‌های سنتی مخالفت می‌کردند. توجیهی که بعدها از این رفتار شنیدم تمایل به تمرین و بیرون کشیدن خلاقیت دانشجو است. در حالی‌که چون من‌هایی با ذهن‌های نسبتا ساخت‌یافته با انحراف به معماری متعارض با ساخت فکری‌مان دچار گیجی عجیبی می‌شدیم که خطوطی را می‌کشیدیم که خودمان دوستشان نداشتیم۲. در کنار این و فرض قلت افرادی چون من (ذهن نسبتا ساخت‌یافته) تاخیر در تدریس مبانی نظری تا ترم‌های آخر و استمرار این روش آموزش طراحی تا آن ایام، دانشجو چندسالی در خط کشیدن و عادت طراحی در فضایی مغشوش و محبوس می‌گذراند.

این موضوع حتی پیش از بهانه شدن کتاب کریر دغدغه این ایام من بوده است که چرا دروس متعدد مبانی نظری که خود یکی از جاذبه‌های رشته‌مان است به اواخر دوره موکول می‌شود. در حالی که مطالعه مقدماتی این مطالب در ترم‌های اولیه و حتی پیش از آموختن بیان معماری می‌تواند زمینه انگیزه بخشی برای دانشجویان یا حداقل تعیین تکلیف ایشان با ادامه یا ترک تحصیل آن باشد. ضمن اینکه در هر صورت نمی‌توان منکر شد که آموختن روش‌های طراحی و بالاخص نرم‌افزارهای طراحی منوط به انتخاب سبک و روش نگاه به این رشته است. دانشجویی که انگیزه‌های مطالعاتی ندارد و در پایان می‌خواهد معماری سازنده در شهر فعلی باشد چه دلیلی در مُدگرایی بی‌هدف این ایام و تنها برای طرح‌های دانشگاهی پیچیده‌تر نرم‌افزارهایی چون راینو را بیاموزد؟

در واقع اذهان ستاره‌زده فضای معماری و بالاخص مرعوب شدن اساتید متوسط دانشگاه در برابر این فضا را می‌توان عامل اصلی این روش تدریس دانست. معماری متواضع و اصولی شاید بتواند موجب رونق کسب و کار معمار شود؛ اما در عصر رسانه ژانگولربازی و رفتارهای خرق‌عادت و اصول سریع‌ترین روش برای مطرح شدن و ستاره شدن است و یقینا معمار اصولی مسیری سخت‌تر برای ستاره شدن پیش‌رو دارد. چند درصد از ما می‌خواهیم مشهور یا ستاره باشیم؟ چند درصد از ما به سرمان می‌زند که بازیگر حرفه‌ای شویم؟ این سوال اصلی است، ستاره شدن یک استثنا است، پس چرا همه را باید در راستای استثنایی شدن تربیت کرد؟ استثناها خود باید تربیت شوند؛ شکست ساختار و اصول پیش از همه نیازمند شناخت آن اصول و ساختار است. پر بی‌راه نیست که اگر معدودی از نظریه‌پرداز/معماران ستاره خارجی را فاکتور بگیریم، بالاخص در نمونه‌های داخلی معمار‌ستارگان ساختارشکن‌مان از نظر مبانی نظری به شدت ضعیف و پرتناقض‌ند؛ شاهد آن سخنرانی‌ها، گفت‌وگوهای رسانه‌ای و معدود مقالات آنها است.


پی‌نوشت.
۱. از: مولوی، مثنوی معنوی، دفترپنجم
۲. از عدم احترام اساتید به ساخت‌های فکری‌مان که گاه به توهین‌های ایدئولوژیک می‌انجامید بزرگوارانه گذر می‌کنم.
۳. از مطالعه یادداشت اورهان پاموک با عنوان «چرا معمار نشدم» بی‌بهره نمانید.

  • محمدمسیح یاراحمدی

مرد بالدار

دیروز عصر وقتی برای رفتن به روزنامه از خانه بیرون زدم، در آسمان نارنجیِ غروبِ سیمون بولیوار مثل هر روز چتربازها و کایت‌سوارهای پیست غرب تهران را می‌دیدم که بر فراز محله پرواز می‌کردند؛ و حسرت چندسال اخیر که نتوانستم هزینه چتر و آموزشش را تامین کنم زنده شد. البته این تنها دلیل نبود، هراس مادرم بیشتر از باقی دلایل انگیزه‌ام را سست می‌کند. در روزنامه هم بین گشتن اخبار دوباره فیلمی با کیفیت از سربازان داعش می‌دیدم که ورای بدخویی‌شان به رهایی بسیاری‌شان در رها کردن کشور و خانه‌شان می‌اندیشیدم؛ واقعا رشک برانگیزند.
درگیری ذهنی به همین‌جا پایان نیافت؛ پس ازپایان کار، حوالی سحر، دوباره مشغول خواندن «بار هستی» شدم؛ و شیفته رهایی ترزا در سفر از شهری حومه‌ای در بوهم تا زوریخ بودم که چه فراغ‌بالی در این شخصیت هست؛ رهایی چون مایلز و پیلار در «سانست پارک» که آن هم به تازگی تمام شده است.
این مشغولیت ذهنی تنها داستان امروز نیست؛ سرچشمه در یک منازعه درونی شخصی دارد. منازعه همیشگی من با من برای کنترل لاقیدی ذاتی‌م که در اکثر موارد لاقیدی شکست‌خورده آن است. چه کسالت بار.
هرچند این لاقیدی خود را در شاخه‌به‌شاخه‌شدن رشته‌هایم، زبان سرخم و برونگرایی بی‌مهابایم (مثل حالا) به نمایش می‌گذارد، اما هیچ وقت آن چیزی که واقعا به آن تمایل داشته‌ام را مرتکب نشدم. این منازعه این روزها بیشتر از همیشه خود را نشان می‌دهد. در حالی که آمیختگی نوع نگرش مذهبیم، با موقعیت خانوادگی و بالاخص نگرانی مادری سالها مانع بی‌پروایی افسارگسیخته بوده اما در همان ایام اول جوانی متاثر همین لاقیدی قصد ازدواج داشتم. حال سالها گذشته، من بر بسیاری از موانع درونیم پیروز شده‌ام اما زمان گذشته و همینطور ثانیه شمار نگران جلو می‌رود؛ گویی برای ازدواج و آمدن بچه‌ها هر لحظه دارد دیرتر می‌شود.
اینجا نزاع شکل دیگری گرفته است؛ حال که به حدی از استقلال رسیده‌ام و از قضا انباشتگی تمایل به لاقیدی و پرواز بیش از گذشته من را مشتاق می‌کند، ساعت عمر تنذیر نزدیکی دوره جدیدی را می‌دهد که دوگانگی را متولد می‌کند. دوگانگی که به کدام مسیر باید تن بدهم؛ این که این بار زنجیرها را پاره کنم یا اینکه چون گذشته کج‌دار و مریض با آن کنار بیایم و اتفاقا وارد موقعیت با قاعده‌تر شوم؟ این پاسخ که با ازدواج نیز می‌توان رهایی داشت یک فریب بزرگ است؛ البته این به معنی نفی زوجیت و محاسن آن نیست؛ اما تاریخ شاهد است که حتی مجاهدین نیز در زندگی خانوادگی و بالاخص مسئولیت‌شان نسبت به فرزاندانشان آنچنان موفق نبوده‌اند. بعضی اتفاقات ورای خواسته ما مسئولیت‌های بزرگ متولد می‌کنند که وزن آنها اجازه رهایی و نادیده‌گرفتن‌شان را نمی‌دهد.
این‌ها را در حالی نوشتم که تازه بعد از طلوع آفتاب از دیدن فیلم سینمایی Rush فارغ شده بودم؛ فیلمی که در واقع نمایش دو راننده با همین تفاوت سبک‌زندگی است که ورای قواعد مذهبی نمی‌توان آن‌چنان هم بین‌شان قضاوت کرد (یعنی کافیست جای عیاشی‌های یکی‌شان جهاد یا چیز مباح دیگری بگذاریم). با خودم فکر می‌کنم این منازعه و کسالت از زندگی هر روزه اصلی‌ترین پارادوکس درونی من (و بسیاری چون من) است؛ یا حداقل تا الآن این طور بوده.

  • محمدمسیح یاراحمدی
قطار
اوضاع در هم پیچیده است؛ هرچند این روزها در حباب اوقات بهتری را می‌گذرانم اما هنوز تبعات روزهای پیش گریبانگیرم است. تمام دیروز گوشی را روی فلایت‌مود گذاشتم؛ دیگر مثل قبل شلوغی اطرافم و مشغله کاری برانگیخته و خوشنودم نمی‌کند. از تبعات دیروزها همین شلوغی امروزی و حجم کارهای صلواتی و غیرصلواتی پذیرفته شده است که از آنها فراریم. این وضعیت پر ازدحام از حد تحمل حباب هم خارج است.
پیش از این هم این کار را کرده‌ام و خیلی ترسناک نیست؛ از ۸۶ تا ۸۸ بود که خودم را داخل لاک کشیدم. بد هم نشد؛ ریتم تند زندگی نمی‌گذارد خودت را آچارکشی کنی، همینطور پیش برود یک جا زمینگیر می‌شوی. تکرار هم یک جور زمینگیری است. قطار در حال حرکت را نه می‌شود به این راحتی‌ها سوخت رسانی کرد نه می‌شود تعمیر کرد. مجبورم خودم را خِرکِش کنم در گاراژ و آچارکشی کنم. برداشتن بارهای فراتر از جثه‌ام هرچند تا الان موفقیت آمیز بوده، اما همپای رشد توقع خودم و دیگران، توانایی‌م رشد نمی‌کند و مدام کار سخت‌تر می‌شود. پس این بار «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» تا آب‌ها از آسیاب بیافتد، و به وقتش قطار سبک‌بار آچارکشی شده از لانه‌ش بیرون بیاید.
  • محمدمسیح یاراحمدی

عصر جمعه است و در حالی با نگرانی از عربی بودن کی‌بورد کامپیو‌تر محل کار این سطور را می‌نویسم که متنی که صبح برای صفحه دوم روزنامه نوشته‌ام صفحه‌بندی و تایید شده اما من باید تا پایان ساعت کاری آماده‌باش هر تغییری پشت میز بمانم. چه موقعیتی بهتر از این برای منی که هر روز یک عنوان برای نوشتن انتخاب می‌کنم در لیست کارهای هر روز درج می‌کنم که سر فرصت بنویسمش ولی اتفاق نمی‌افتد. شعار همیشه من و رفقا این بوده که «وبلاگ مثل جنازه است، نباید روی زمین بماند»؛ و حالا کسی که برای مدت طولانی جنازه‌اش را به امان خدا ول کرده و هر از چندی مشتی خاک روی آن ریخته با چه رویی باید برگردد و اصلا چه می‌تواند بنویسد؟ مهم‌ترین از این اصلا چه تضمینی وجود دارد این هم مثل همه آن نوشته‌های قبلی نباشد که به امید ادامه می‌نویسم ولی در نطفه حناق می‌گیرد؟ فی‌الواقع در تمام نوشته‌های اخیر اینجا جسارت این را نداشتم که ادعای ادامه کنم اما فکر می‌کنم چاره‌ای جز این ادعا نباشد که مرا در رو دربایستی ادامه نگه‌دارد.

نمای شمال تهران
عکس تزئینی است. / امروز به خاطر کار روزنامه با رفقا گلگشت نرفتم و حالا این آخر یک جمعه کاری معمولی اما با هوای تمیز است.

سوال مهمتری که احتمالا خواننده فرضی می‌تواند مطرح کند این است که مردک بی‌کاری؟ با امکان نوشتن در روزنامه و نشریات، وبلاگ را کجای دلت گذاشته‌ای؟ پاسخ، به تعهد من به این روش مربوط است، مانند تعهد کهنه‌سربازان درجه‌داری که هنوز اصرار دارند خود را سرباز، بسیجی یا نیروی داوطلب خطاب کنند. فی‌الواقع هر آنچه که امروز در عرصه روزنامه نگاری و به تبع آن موقعیتم در فضاهای تخصصی دیگر دارم از وبلاگی است که کاملا داوطلبانه و بدون هیچ نیتی می‌نوشتم؛ وبلاگی که از شدت توجهم به آن اصلی‌ترین عامل شکل گیری چهره امروز من یا به قول رفیق/رئیس «برند شخصی» شد.

هر چند که مشغله زمانی می‌تواند توجیه خوبی برای بی‌توجهی به این فعالیت کاملا شخصی و داوطلبانه (هرچند با مخاطبانی عمومی) باشد؛ اما بگذارید این بار با شما صادق باشم: دلیلش این نبود، من از روزی که فکر کردم دارم تبدیل به موجود جدی می‌شوم بین آنچه که درونم می‌اندیشیدم و آنچه که می‌خواستم بروز دهم انحرافی حس کردم؛ وقایع و برهه‌ای که بسیاری از ما را به ناگهان گیج کرد من را هم به سکوت وا داشت. برای مدت نه چندان کوتاهی توانستم بر تمایلات برونگرایانه‌ام غلبه کنم، اما یک شخصیت برونگرای شمی، تا چه حد می‌تواند خلاف تمایل درونی‌ش ادامه دهد و دچار مشکل نشود؟ خصوصا وقتی که در درون به یقین‌هایی رسیده است؟
دلیلش دقیقا همین است، من حالا دوباره حرف‌هایی دارم احتمالا کاملا خودمانی، که اصرار دارم بیانشان کنم و از قضا درباره بسیاری از آن‌ها با احترام به سیال بودن اعتقاداتم به یقینی نسبی رسیده‌ام. یکی از آن‌ها دقیقا همین است که از این سطح از جدی بودن خسته شده‌ام، دوست دارم بدون توجه به عقیده‌ای که روزمره‌نویسی را لغونویسی می‌داند روزمره‌نگاری کنم؛ حتی اگر خواندن آن‌ها لغوخوانی باشد، برای من نوشتنش پر از احساس خوب است.

پی‌نوشت.
چند‌هفته‌ای است در روزنامه همشهری مشغول پرورش ایده واقعیت افزوده هستیم که آن را با اسم رمز «همشهری» می‌خوانیم. حالا قرار شده پروژه علنی شود، برای همین چیزکی در صفحه دوم روزنامه فردا صبح نوشته‌ام که پروژه و بعضی ایده‌هایش معرفی شده است. روز ۲۴م همین ماه هم مرحله آزمایشی پروژه به طور رسمی آغاز خواهد شد؛ همراه باشید.

  • محمدمسیح یاراحمدی